على اكبر دهخدا

1134

امثال و حكم ( فارسى )

و الا فاطرحنى و اتخذنى * عدوا اتقيك و تتقينى . نظير : يا باش دشمن من يا دوست باش ويحك * نه دوستى نه دشمن اينت سپيدكارى . منوچهرى . رو رو كه بيك باره چونين نتوان بودن * لنگى نتوان بردن ايدوست برهوارى يا دوستى صادق يا دشمنى ظاهر * يا يكسره پيوستن يا يكسره بيزارى . منوچهرى . فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ . قرآن كريم . سوره 2 . آيهء 260 . فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ . قرآن كريم . سورهء 23 . آيهء 14 . فتح را يكنفر مىكند شكست را يكنفر مىخورد . رجوع به : آنكه جنگ آرد . . . ، شود . فتح كرده . بطنز ، بدى را بغايت رسانده . فتنه آن به به همه روى كه پنهان باشد . * ( نيست پيدا دهنت بر رخ و بر دولت شاه . . . ) سلمان ساوجى . رجوع به : آنكه خوابش بهتر از . . . ، شود . فتنه بيدار شد چو شاه بخفت . * ( شاه را خواب خوش نبابد جفت . . . ) سنائى . رجوع به : شاه را خواب خوش . . . ، شود . فتنه در خواب است بيدارش مكن . جامع التمثيل : تمثل : ور تو بنشسته‌اى مكن فرهى * زانكه تو فتنه‌اى نشسته بهى . سنائى . رجوع به : آنكه خوابش بهتر از . . . ، شود . فخر آن سر كه كف شاهش برد * ننگ آن سر كه بغيرى سر برد . مولوى . فخر در دانش بود مر مرد را * ( . . . فخر و دانش هر دو در خاموشى است . ) جامع التمثيل . رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود . فخر و دانش هر دو در خاموشى است * ( فخر در دانش بود مر مرد را . . . ) جامع التمثيل . رجوع به : اگر طوطى زبان . . . ، شود . فخرى كه از وسيلت دون همتى رسد * گر نام و ننگ دارى از آن فحر عار دار . اوحدى . فداى خانهء در بسته‌ات شوم مجنون * بهر طرف كه نظر ميكنم بيابان است . تمثل : عاقبت از شهر بگذشتيم و در هامون شديم * ميهمان در خانهء در بستهء مجنون شديم . وحيد . فداى يكتن بيگانه كاشنا باشد . فراخ روزى را با قحط سال چكار . فراخ روى . مثال :